رفتم بگویم بعد از این هر بار
با احمدم مهمانتان هستم
این شوهرم، آقای خوب من !
اینکه گرفته مهربان! دستم
رفتم بگویم راضیم آقا
از این سکوت بی همانندش
از این نگاه ساده و گرمش
از قسمت شیرین لبخندش
او آرزوی هر زنی تنهاست
مردی که لبخندش طلا باشد
دستان مغرورش پر از پینه
با غصه هایت آشنا باشد
- شعر از قاسم رفیعا با اندکی دخل و تصرف :)
- یک روز مانده ب پایان فروردین، جشن ازدواجمان بود، دو روز که از اردیبهشت گذشته بود روی زمین مشهد قدم میگذاشتیم و برمیداشتیم.. کمتر از سی دقیقه ی دیگر از روی این زمین میپریم تا هروقت ک دوباره دلتنگمان شود ...
- الحمدلله که زندگی مان با زیارتش آغاز شد ..
- آقای خوب من،پناهم باش ...!
الدعا ..
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعی