گرفته و دلگیر از عالم و آدم، " الله اکبر و الحمدلله و سبحان الله" تسبیحت رد میشوند ...
از آن شب بارانی و غمگین، چند وقتی بیشتر نمیگذرد که به خودت می آیی و میبینی که حواست هست ب "الله اکبر" گفتن ها .. حواست هست ب اولین دانه ی " الحمدلله" .. که بعد، لبخندی روی لبت مینشیند و مرغ خیالت پر میکشد ب اولِ اولِ اولی که یکدفعه ردی از کدورت غم بر دیوار دلت ندیدی .. مرور میکنی - مرور میکنی بزرگی خدا را ... مرور میکنی صداقتش در وعده هایش را ... مرور میکنی نگاه ها و دستگیری اش را .. و میرسی ب واسطه ای که مقرر کرده باعث و بانی حال خوب دلت باشد تا هروقت که خود بخواهد - که بخودت می آیی و میبینی دانه های الحمدلله ات هنوز، ب نیمه هم نرسیده اند ...
تسبیحت را محکم تر میگیری و اینبار از ته دل " الحمدلله" میگویی ...
- خدا خیلی بزرگتر از آرزوهای ماست ..
- الحمدلله ...
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعی