زمان زیادی گذشته، برخلاف بقیه وقتی به عقب نگاه میکنی اصلا شبیه یک چشم به هم زدن نبوده، فرسایش روز و شبهایی بلند رو میبینی که دیگه بعیده بتونی دوباره تحملشون کنی، امروز چیزهایی داری که نمیشه انکارش کرد، اما رسیدن بهشون انقدر زمان برده که مطمئن نیستی کدومشرو آرزو داشتی و کدومشرو نه، و فکرها، فکرها ولت نمیکنن، حتی دیگه خواب هم کمک زیادی بهت نمیکنه، به محض بیداری دوباره از همون جایی که تموم شده بودی ادامه پیدا میکنی، و این
حال اونقدر تکرار و تکرار میشه که همهی صبح شدنها و فردا شدنها رو در نظرت کمرنگ و کمرنگتر میکنه، هوای گذاشتن و رفتن داری، اما در درونت خودت هم خوب میدونی که هیچ دوری و فاصلهای کافی نیست، زندگیت رهات نمیکنه، و تو نمیدونی از کدوم بیشتر گرفتهای، از زندگی سمجی که لحظههای سادهای رو ازت دریغ کرده، یا از خودت که زندگیکردن بلد نبودی ...
_ از کانال تلگرامی سَبیدو ..
_ کاش هنوز ادامه داشت این توصیف ..
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعی
تاريخ: چهارشنبه
1 اسفند
1397 ساعت: 23:01