اگر لابلای پرده های نگاه ات ب زندگی، چیزی بجز چشمهای گریان و غمی آمیخته با شیارهای پیشانی و سکوتی قفل شده بروی لبها و سردی غریبی روی گونه ها، نمیبینی...
اگر نام گذشته برایت، حسرت گذشته و نام حال برایت، بی خبری و نام آینده، برایت جز حسرت آینده نیست ....
آنوقتی که زیر آسمان خدا، از سویدای دل، با صدایی که فقط لبهای بسته و چشمهای پر اشک و دل غمدیده و خدا میشنودش، فریاد نزنی کم آوردن ها و خُرد شدنها و ناتوانی و بی طاقتی ات را، هیچ پنجره ای از آرامش و شادی ب روی دلت وا نمیشود ..
اگر نعره نزنی با اشکهایت، هیچ عرشی از غم دلت نمیلرزد ...
اگر نگویی که از همه چیز و همه کس بریده ایی، هیچ دستی از آسمان، از روی خاک بلندت نمیکند ...
- همین وقتهاست که بعد میفهمی، امید داشتن ب خدا یعنی چه ...
- الحمدلله ...
برچسب:
نویسنده: هلیا زارعی